تبليغاتX
..:: Dejavu ..... دجاوو ::..



گفتم: این آب آتشین دیر بازیست ره به حال خرابم نمیبرد...

دوستی گفت: این شهر طاعون زده دیر بازیست ره به سامان نمیبرد...

و من گفتم:



گر این شــــهر ره به ســــامان نمیبرد / ره برم و ره خویش به سامان میبرم

لــیک ره گم کـرده ام و در بــــند یـــار / هرچـند هیزم، جز زلـــــف او نـمـیبینم

بـه که گویم که چـــونـــین در بند اویم / که اگر بند بگسلم پای در راه نمیبینم








سابقه نداشت ها !! اینطوری بیاد یدفعه :D


+ نوشته شده توسط سیامک در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:22 |





در ژرفنای عمیق ترین آسمان ها

در مرتفع ترین دریاهای غریب

در عمق پوسیدگی

از ژرفنای دیگر بنیان های صمیمی

آنجا که گل ها برای زندگی به آب و خاک نیازی ندارند

و ستاره ها، ستاره های نیلگون، شب های هزاران هزار ساله ام را روشن می کنند،

موسیقی پوسیدگی نفس های به یکه افتاده من

قناری ها را تا ابد، در قفس های بی حصار به اسارت می گیرد

غم برایم معنایی ندارد

عبور جریان افکار بهاری از فراز چهره ام،

افسردگی را از یادم می برد

و همینگونه است، که در همهمه گنگ حقیقی توبه

تا ابد خواهم مرد...



+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:0 |




و همه ما نیز از سر عادت به دنیا آمدیم

ای کاش آدمها به همان زیبایی که می نویسند زندگی کنند

ای کاش آدمها به همان زیبایی که در دفتر خود می نویسند، در دفتر دیگران هم بنویسند

و نه از سر عادت خود را منزه و دیگران را ... بنامند





پ.ن: کم ارزش ترین آدم ها کسایی هستن که یک روز دوست کسی هستن و فردا از او متنفرن. چون نه اون دوستی و نه اون تنفر از روی عقل و حقیقت نبوده و نیست...

پ.ن: بعضی اوقات پیش میاد که آدم های منطقی هم گول ظواهر رو میخورن. چون آدم ها منطقا بی منطق هستن ;) در واقع ما انسان ها از منطق بی بهره ایم. این منطقی که ما در خودمون سراغ داریم فقط یه احساسه. احساس.

پ.ن: در آذر ماه سال 84 داشتم به این فکر می کردم که چرا آدم هایی که زیاد در مورد عقایدشون حرف میزنن به نظر بقیه بیچاره میرسن، الان دلیلش رو فهمیدم... ولی یکمی دیر فهمیدم. شاید چون به روش اشتباهی دنبال فهمیدنش رفتم.

+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 23:0 |




ای كاش سكوت و تاريكی و سرما را

تو برايم ميشكستی

تا چشم بسته و قدم به سرزمين باران ميگذاشتم

پی تو...





پ.ن: خود خود تو.

+ نوشته شده توسط سیامک در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 0:0 |






وقتی کسی به سوسوی فانوسی نیازمنده و به اون راضیه




 لازم نیست بهش خورشید رو هدیه بدی








پ.ن: ندارد!

+ نوشته شده توسط سیامک در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 21:52 |





وقتی یک جانبه به مسایل نگاه کنیم، قطعا امکان اشتباه پیش میاد

اگر به دیگران فرصت ندیم، کسی هم به ما فرصت نمیده







پ.ن: از لوس بازی های برخی دوستان وبلاگی واقعا خسته شدم. بارها گفتم مطالب من در مورد فرد خاصی نیست. هر کسی دوست نداره لطفا نخونه. ولی ...


+ نوشته شده توسط سیامک در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:46 |


در این روزگاران سفید و بی حس و حال


رویای جویبار نیز عشقی عظیم است

شاهنشاهی این دنیا در دست ماست

اگر دنیا را ابدی سازیم










پ.ن: آرامش در گرو ابدیت هست، هر لحظه ای رو که در فراموشی گذشته و نسیان آینده بگذرونی، حتما همون لحظه مزه ابدیت رو میچشی.



+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 0:6 |

در پس تمام اشك ها و خنده ها

غم ها و شادی هايم

لذتی ابدی نهفته است

تمام مهربانی دست های آهنگينم

فقط برای نواختن توست

می نوازم

مستت می كنم



ترانه روح و جانم،

با ضرب آهنگ هستی تو هم نواست

لحظه به لحظه

سطر به سطر

...

+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 16:46 |

تمام آسمان ها و ستاره ها

شاهد بودند، كه من

در بين تمامي خورشيدهاي عالم

فقط به دنبال تو بودم

تمام قلبها گواهي مي دهند كه من

در هيچ كدامشان جائي ندارم

تنها يك قلب باقي مانده

بايد گواهي دهد...

سرد است، سرد

اي كاش مي توانستم

باقي وجودم را آشكار سازم

عريان، آنگونه كه هست

سرشار از لذت و شادي عشقت...




اينچنين نشسته ام

متين و آرام

ولي درياي خروشاني در دلم است

درياي خروشان و ويرانگر قلب من

در كنار ظرفيت عظيم آدميت تو

جويباري بيش نيست.

جويبار را به تو ميدهم

تا شايد پيكي بنوشي...

+ نوشته شده توسط سیامک در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 13:32 |

جادوئیست در دل من

که صبح گاهان

مرا به ژرفنای خویش میمکد

و دستانم را به جانش آلوده میکند

قلبم را مینگرم

پر از دردیست که ظالمانه

جای محبت را حرام کرده

خداوندا

دیدگانم را به عشق میسپارم

که نجات یابم

+ نوشته شده توسط سیامک در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:0 |
Dejavu
Dejavu